وقتي بچه بوديم، مادرم يک عادت قشنگ داشت: وقتي توي آشپزخانه غذا مي پخت براي خودش يواشکي يک پرتقال چهارقاچ مي کرد و مي خورد.
من و خواهرم هم بعضي وقت ها مچش را مي گرفتيم و مي گفتيم: ها! ببين! باز داره تنهايي پرتقال مي خوره. و مي خنديديم.
مادرم هم مي خنديد. خنده هايش واقعي بود اما يک حس گناه همراهش بود
برچسب:
نویسنده: بهنام اکبری
تاريخ: شنبه
27 خرداد
1396 ساعت: 0:29